عاشقم

عشق

دلم نمیخواد هیچکس دیگه ای رو به زندگی واقعیم اضافه کنم!

شاید خیلی هارو از این دنیای مجازی بشناسم و باهاشون لحضه هارو طی کنم!

اما دلم نمیخواد تو دنیای واقعیم راهشون بدم!

بشناسمشون و کنارشون قدم بزنم..

نه!وقتی برمیگردم به گذشته و میبینم هرچی شناخته بودم همش زاده برداشت اشتباه خودم بود!اینکه میبینم آدم ها دارن تغییر میکنن و این تغییر داره کوچیک و کوچیکترشون میکنه!

فقط دلم میخواد کنار خواب بخوابم و باهاش روزارو خط بزنم!


خیلی وقت بود نمیومدم اخه سرم خیلی شلوغ بود باور میکنین 1هفته پیش شب نامزدیم بود با یه پسر خوب که میدونم عاشقمه...منم دوسش دارم...!

بهم آرزوی خوشبختی بکنین خوشگلا

دوستون دارم دیووانه وار.فعلا بای بای

بهم
+ نوشته شده در  ساعت 20:12  توسط عسل  | 

عشقی که بلاخره تموم میشه

اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم

                 بدار

          اکنون که زنده ام
...

           صبر نکن تا بمیرم
...

بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد

                 رسید

   ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب

      ساده ات را در فراسوی یه مشت

           خاکسترسرد پنهان کنی

پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد

    اگر دوستم داری بگذار زنده بمانم


دیگه نمی خوام کسی حرف از طاهر بزنه من خودمم 


دیگه نمیزنم.....!


خیلی نامردی که این طوری تنهام گذاشتی باشه


فکر نکن حلالت می کنم عمرا...!


منم انشاالله به کمکه شما دوستانه خوبم


فراموشش میکنم..کمکم کنید


خیلی دوست داشتم

+ نوشته شده در  ساعت 18:17  توسط عسل  | 

خوش گذشت

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.    یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....


امروز با طاهر رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت اول رفتیم ناهار بعد رفتیم


لپ تاب منو بدیم تعمیر آخه 2.3 روز طاهر برده بود آب ریخته بود خراب کاره


دیگه....!


ولی یکمی ناراحتم کرد  بعد دید ناراحت شدم زود بغلم کرد الهی فدات شم


طاهرم..

عاشقتم تنهام نذار

+ نوشته شده در  ساعت 21:10  توسط عسل  | 

معنی دوستت دارم یعنی چه؟

« د» : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند



« و» : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد



 «س» : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی



«ت» : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم



«ت» : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست.



 «د» : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام



«آ» : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری



 «ر» : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصیبم باشد



«م» : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی


دارم شوهر می کنم خودشم با عشقم طاهر...!


واسم دعا کنین.

+ نوشته شده در  ساعت 12:5  توسط عسل  | 

دارم میرم

چشم بگشا تا زقامت بیفکنی برم ظل را
لب بگشا تا کز سینه به در کنی دل را
سخن ز بهر این گویم که شاید
فردا یی نباشد از بر زیستن
ارچه صبر کردم بسی پشت درب انتظار
نشنیدم ندایی که نوازش بدهد گوش
رفتی؟!
سکوت؛
حرف آخرت هست؟!



سلام خوبید؟من چند وقتی بود نمیومدم بد جوری سرم شلوغ بود اصلا وقت 


ندارم به وبلاگم اینا سر بزنم...!فکر نکنم زود زود بیام از این به بعد.


دلم براتون خیلی تنگ میشه اگه نیام دیگه


مدرسه ها هم کم کم داره باز میشه.بعد 3ماه خوردنو خوابیدن نمیدونم


چه طوری میتونیم درس بخونیم....!به حر حال مجبوریم


راستی عشقمم حالش خیلی خوبهههههههههههههههههههههههه


برا همتون آرزوی موفقیت می کنم....!!


الانم باید برم ببخشید اگه نتونم بهتون سر بزنم...!


میدونین که همتونو به اندازه ی دنیا دوستون دارم


مواظب خودتون باشین

+ نوشته شده در  ساعت 19:14  توسط عسل  | 

طاهرم

آخه چرا خدا...!!؟


 امروز که صبح از خواب بیدار شدم مثل هر روز به عشقم زنگ زدم جواب


نداد..


بعد sms زدم به اینم جواب نداد...!نگرانش شدم بازم زنگ زدم گوشیو


دوستش میلاد برداشت گفت عسل خانوم طاهر صبح تصادف کرده الان


بیمارستان شمس هستیم اگه خواستید بیایید...!!


طاقت نداشتم برم بیمارستان..زنگ زدم به دوستم که با هم بریم..


خلاصه یه جورایی مامانو پیچوندم از خونه زدم بیرون با چشایه گریون...!


اول که رسیدم بیمارستان مامانو داداشش اونجا بودن ولی از شانسم پایین


نشسته بودن..وقتی دیدم عشقم روی تخته بیمارستانه فشارم افتاد حالم


بد شد...!!!


کمی بدش رفتم نشستم پیشه تختش وقتی دستشو گرفتم چشماشو باز


کرد اصلا انتظار نداشت من پیشش باشم گفت عسلم مگه نگفته بودم


گریه نکن..بعد محکم بقلش کردم حالش اصلا خوب نبود اولین باری بود


که داشت از چشاش آب میومد...!!!


الانم کمی بعد میرم پیشش تنها نمونه طاهرم..


دوستان گلم واسش دعا کنین هر چه زود تر از بیمارستان مرخصی بشه


عشقم خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  ساعت 16:13  توسط عسل  | 

دیوونه

یلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی وببینی که دیگه دوستش نداری ....خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتوواسش گذاشتی ....خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفامی سوزونه گاهی قلب وزهر تلخ بعضی حرفا  ...خیلی سخته اون کسی که اومدوکردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه...خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه ...خیلی سخته اون کسیکه گفت واسه چشمات می میره بره ودیگه سراغی ازتوونگات نگیره ....خیلی سخته نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه ...خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفرشه تازه فردای همون روزدوست عاشقش خبر شه ...خیلی سخته که دلی روبا نگات دزدیده باشی وسط راه اما ازعشق،یه کمی ترسیده باشی ...خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی ازخودت می پرسی یعنی،میشه اون بره زمانی؟...خیلی سخته توی پاییزباغریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی ...خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه ...خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلاییکاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفاییخیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه چقدر از گریه اون شب،چشم تو سرش شلوغه ...خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت ...خیلی سخته بودن تو واسه اون بشه عادت دیگه بوسیدن دستات واسه اون بشه عبادت ...خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دوپرستو نباشه هیچ اختلافی ...خیلی سخته اونکه دیروز واسش یه رویا بودیاز یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بود...یخیلی سخته بری یکشب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روزشددوباره خیلی سخته که من وتو همیشه باهم بمونیم 

انقدرعاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم


آخه چرا همه بهم میگن باهاش تموم کن؟دیگه خسته شدم هر کس یه


چیزی میگه...!!!


هیچکس نمی تونه بفهمه چه قدر دوسش دارم  همه میگه هوسه ولی به


جونه طاهرم که برام از همه کس عزیزتره هوس نیست...!


عاشقتم طاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهر


 

+ نوشته شده در  ساعت 15:46  توسط عسل  | 

دوستت دارم

زمانی برای بدست آوردندت هیچ احساسی نداشتم  

شاید به خاطر دلایلی که من وتـو می دانیم نه خــواننده این

 مطلب  نمی توانستیم آرزوی رسیدن به یکدیگر را

داشته باشیم اما اکــنـون خــود آمده ام تا با احساسی که در

 وجودم هست بگویم دوستت دارم و مطمئن باش

 همیشه در قــلـبــــم خواهی بود منتظر یک کلام توام تا اینکه

 از زبانت بشنونم که مرا دوست داری ای بهترینم

 امیدوارم هیچ وقت از هم دور نشویم اما نــگـــرانــــم البته این

 نگرانی بی دلیل نیست،خود می دانی ،میخواهم

 تــــرا در آغـــــوش گرفته و آن گیسوان قشنگت را نوازش کنم

و از درد ُ دلهای که سالهاست در سینه دارم

بگویم و با تمام وجــــودم فریاد بزنم ُ گریه کنم و با آن دسـتهای

 گرمت مرا نوازش کرده و اشکهایم را پاک کنی

 تــنــهایــی برایم خیلی سخته تا کی باید این تنهایی را تحمل

کنم دیگه تاب و توان تنها ماندن را ندارم پس هیچ

 عـــذر و بـهــانــه ای نیار که  فقط مال منی ای کاش از درونم

با خبر بودی که دیوانه وار این دل برای رسیدن ِ به

 تو در حال تـپـیــدن هست خـنده هایت هر شب و روز در گوشم

می پیچد با خنده ات می خوابم ُ بیدار میشم آخه

 اون خـــنـــــده ها روی دو لب قشنگت جاریست و من همیشه

 آن خنده را دوست دارم بیا تا با هم بودن را

 احـــســــاس کنیم بیا ای نـازنـیـنـم ای بهترینم ای هم زبانم

     بیا تا ترا درآغوش گرفته و به خواب ابدی برم  

               «««   دوستت دارم  »»»                       


برای همه ی عاشقایه دنیا آرزوی خوش بختی می کنم به خصوص به


دوست های وبلاگم...!!

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط عسل  | 

خوش حالم

تو به من خندیدی ....و نمی دانستی  ....من به چه دلهره از باغچه همسایه                 سیب را دزدیم .....باغبان در پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک  ..........و تو رفتی و هنوز .......سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گامهایت تکرار کنان میدهد آزارم ........و من اندیشه کنان                           غرق این پندارم .....که چرا ؟                     خانه کوچک ما ....سیب نداشت  ........... .

امروز واقعا خیلی خوش حالم البته نه تنها من عشقمم...

رفتیم آزمایش هیچی نبود از خو ش حالی داشتیم دیوونه می شدیم...!

وای خدا دعاهامونو بر آورده کرد...!

خیلی دوست دارم عشقم...
+ نوشته شده در  ساعت 21:59  توسط عسل  | 

منو نگاه کن

پشت ديوار صدا ميكردي، نگو نه

يه جور خوبي به من نگاه ميكردي، نگو نه

                               جاي پاي ما دو تا از تو كوچه پاك نمي شه

كوچه رو از اسمون سيا ميكردي، نگو نه

                               زير بارون ميديدم كه دست تو چتر منه

آخر دوست نداشي بارون به تنم دست بزنه

                            بازي مون بود بازي عروس دامادي، نگو نه

به من انگشتر كاغذي ميدادي، نگو نه

                          تو همون كوچه نه جاي پاي تو مونده نه من

بچه ها ميخوان كه مثل ما عروس داماد بشن

                        اما من دوست ندارم عروسي شون سر بگيره

چون نمي خوام مثل من وقتي بزرگ شدن بگن

                          چه روزهايي،چه روزهاي خوبي داشتيم

كاش اونارو تو كوچه جا نمي ذاشتيم


از خوش حالی دارم میترکم...!!

طاهرم واسم اسب خریده قراره فردا بریم پیست باهم...!

+ نوشته شده در  ساعت 0:15  توسط عسل  | 

برگشتم

بازم پر از ترديد،بازم پريشونم

از يا د تو رفتم ،من اينو مي دونم

 

يه قصه ي تازه،حتي اگه مرگه

تكرارديگه نه ،ديگه نميتونم

 

 مي پرسم از عشقم ،عشقي كه تركم كرد

قلبي كه عاشق بود،قلبي ك باور كرد

 

باور ك نه دنيا،قلبم كنار اومد

اين آخرين حرفه ،از اين صداي سرد

 

در دفترم ها كن ، احساس يخ كرده

همبازي قلبم رفته ك برگرده

 

پشت همين احساس با عشق ميبازم

تنهاو دلگيرم ، اين بدترين درده

وای دارم دیوونه میشم با طاهر آشتی کردم..

گفت همه ی اون حرفام شوخی بود..........!!!

+ نوشته شده در  ساعت 13:42  توسط عسل  | 

تموم شد

من باز اومدم ولی خیلی دل تنگ و خسته...!آخه خدا چرا منو از این دنیا خلاص نمی کنی..؟چرا باید همش من ازش خواهش و تمنا کنم...!؟بعدش اون همه حرف بهم بزنه..بگه نمی خوامت هر کاری دلت می خواد بکن...!دیگه خسته شدم چه قدر گریه کنم خدایا کمکم کن...!!!الان داشتم باهاش حرف می زدم گفت چرا نمی فهمی دوست ندارم نمیخوامت.من یکی دیگرو دوست دارم با اونم می خوام ازدواج کنم برو دنبال زندگیت.گفت از فردا هم سیم کارتامو عوض می کنم تا نتونی پیدام کنی تا منم راحت شم...خدا دارم دیوونه می شم چرا همش من.....................!!!بهش گفته بودم اگه یه روز نباشی نمیتونم نفس بکشم من روی حرفم هستم..ای خدا نمیدونستم امروز روز آخرمه........!بچه ها دیگه نمیتونم بیام وبلاگمو چت.اینو بدونین همتونو دوست دارم.عشقاتونو اذیت نکنین.مواظب خودتونم باشین.حلالم کنین.....!خداحافظ
+ نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط عسل  | 

دل

به هوا دمی فشانی همه جا غبارم امشب

همه دام ها گسستم همه بند ها شکستم

به جهان و جان برستم که کنی شکارم امشب

تویی ان ارمیده شهباز که به عرشیان کنی ناز

من و این شکسته پرواز که سری برارم امشب

 

 

خدایا کمکم کن دارم دیوونه میشم.

چی کار کنم؟به کی دردمو بگم.

نمی خوام ذهنمو مشغول کنم اما...

اگه این یه اشتباهه کاری کن  که فکرش بره بیرون

+ نوشته شده در  ساعت 1:20  توسط عسل  | 

عشق فراموش شده


تو که میدونی عشق منی دوست دارم



واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم



یادته اون روزا که دستت تو دسته من



حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من



میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم



زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم



چرا تو لج میکنی



ابروهاتو کج میکنی



زندگیم تموم شدش برای تو



عمر من حروم شدش به پای تو



واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم



شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم

+ نوشته شده در  ساعت 18:45  توسط عسل  | 

دختر خوشبخت

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ،  پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه ،  او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بیگمان شهزاده ای والاست
دختران سر می کشند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
 مقصد او ، خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
کیست پس این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست ، آری ، اوست
آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ، قصر پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته میگویند
دختر خوشبخت ...!

+ نوشته شده در  ساعت 18:15  توسط عسل  | 

چقدر منو دوست داری؟

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست.... 

+ نوشته شده در  ساعت 16:46  توسط عسل  | 

پیرمرد

پیرمردی
صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند
. .
پرستاران
ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت
عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته
باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او
گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه
را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود
!
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ نوشته شده در  ساعت 16:32  توسط عسل  | 

باران

آن لحظه که دلتنگ میشوم خود به خود هوس باران میکنم...

آن لحظه که از چشمانم اشک سرازیر میشود هوس یک کوچه تنها را میکنم...

دلم میخواهد تنهایی زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم...

قدم بزنم تا خیس خیس شوم...

همچون آسمان که بغضش را خالی میکند من میخواهم خالی شوم...

آرام میشوم ، چون باران در کنارم است،باران مرا آرام میکند...

آن شب آموختم که باران بهترین سرپناه من است...هیچ وقت تنهام نذار عشقم....!

+ نوشته شده در  ساعت 16:9  توسط عسل  | 

دختر

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد.

+ نوشته شده در  ساعت 14:47  توسط عسل  | 

4 سال

 الان از احیا برگشتم خیلی خوش حالم.اخه یکی از دوستمو که 4سال بود ندیده بودمش امشب دیدم..!بچه ها تازگیا به خاطر حرف عشقم چادر سرم می کنم خیلی هم بهم میاد.راستی بهم دعا کنین شنبه می خوام برم آزمایش........!!!!همتونو دوست دارم بای تا آپ بعدی

+ نوشته شده در  ساعت 4:30  توسط عسل  | 

شب احیا

دیشب که با دوستم رفتیم احیا.خیلی بهمون چسبید دعا اینا خوندیم.من از خدا سلامتی مریضا و خودمونو خواستم......!!! شب ساعت 3 از اونجا در اومدیم با دوستم اومدیم خونه ی ما..تا صبح اصلا نخوابیدیم کلی حرف زدیم.بعد خوابیدیم...!

+ نوشته شده در  ساعت 1:10  توسط عسل  | 

عشق واقعی

پسر به دختر  گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..

حال دختر خوب نبود..

نیاز فوری به قلب داشت..

از پسر خبری نبود..

دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..

ولی این بود اون حرفات..

حتی برای دیدنم هم نیومدی…

شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم..

 آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد.. 

 دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟

دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.

شما باید استراحت کنید..

درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت....

اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.

 بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.

الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..

اون این کارو کرده بود..

اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های
 اشک روی صورتش جاری شد..

و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 18:20  توسط عسل  | 

تنهایی

دلم می خواد سر به بیابون بذارم

دلم می خواد بذارم برم ... یه جا که خودم باشم

تنها باشم ...

دلم واسه تنهایی تنگ شده

تنهایی ... دوسته قدیمی من ...

با وفا .... مهربون .... سرمو بذارم رو شونه اش

و زار زار گریه کنم

از همه غم و غصه ای که گوشه ی دله کوچیکمه بگم

از همه چیزایی که عذابم می ده

بغض هایی که تو گلومه ... ولی نمی تونم بروز بدم

می خوام از دست سرد سرنوشت شکایت کنم ... می خوام ازش گله کنم و ازش دلیل بخوام

همه فکر می کنن ... غم و غصه ای ندارم

نمی دونن ...پشت لبخندی که رو لبامه ... فریاده

دردی که درونمه

عین یه آتیش ... وجودمو می سوزونه ...

خدایا ... خودت می دونی چقدر دوستت دارم

می دونی ... جز تو ... جز یاده تو ...

هیچی مرحمه دل تنگم نیست

بارها و بارها ازت خواستم ... که از این جهنم نجاتم بدی

منو از  این دنیای کثیف و آدماشو دور کنی

ازت خواستم بذاری .... این درد و عذابو پایان بدم

ولی تو فقط سکوت می کنی ....

چرا خدایا ؟؟؟

فقط چرا ؟

چرا....

خستمه

هیچکس نمی فهمه 

دیدن چقدر سخته

هیچکس نمی فهمه

چون هیچکس نمی بینه

گناه از بنده های تو نیست

گناه از منه .... از من که زودتر از موعد فهمیدم

منی که بر خلاف ... همه .. دیدم ...

شکستم ....

منی که نمی تونم دردامو جایی فریاد بزنم

نمی تونم بگم چی می بینم .......

پس سهم من از این دنیا چیه ؟

فقط اومدم تا عذاب بکشم ... تا درد بکشم ... تا تو خودم بریزم و دم نزنم ؟

سکوت ؟

تا کی ؟

آخره این خط کجاست ؟

دله خونه من ... کی به آرامش می رسه ...

وقتی دلیلی نیست .... چرا باید ادامه داد ؟

یادته اولین نامه ای که برات نوشتم ؟

گذاشتم پشت پنجره ی اتاقم ... گفتم می خونی ... تو خوندی ... کمکم کردی تا چشمام کور نشه ...

اون موقع خیلی بچه بودم ... نمی فهمیدم .... دیدن یعنی درد

نمی فهمیدم ... تو چه دردی می کشی ... تو که همه جا هستی و همه چیزو می بینی ... چقدر عذاب می کشی ...

ولی حالا می گم ... کاش هیچ وقت ... اون آرزو رو نمی کردم

کاش ...

هیچ وقت ...

نمی دیدم ...

+ نوشته شده در  ساعت 13:34  توسط عسل  | 

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه

دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.
+ نوشته شده در  ساعت 13:22  توسط عسل  |